شِرّ و وِر
◷
تاریخ انتشار: 1405/8/13 | ساعت: 14:30
وسط این دنیای مزخرف هر موقع خواستم که به تنهایی و فارغ از فکر کردن به آرزوهای دست نیافته ام، دنیای خودمو نقاشی کنم با خودم دوست باشم یک کم نفس بکشم واونطور که دوست دارم زندگی کنم و ازش لذت ببرم یهو یکی (که بهتره بگم بترتیب هر دفعه یکی از آدمای مهم زندگیم) اومده تِر زده به هر چی ذوق و شوق و برنامه ها...
سقف زندگی!
◷
تاریخ انتشار: 1405/8/13 | ساعت: 14:30
بوسه ی باران آسمان را هوای بوسه زدن بر چهره خاک است... باران بهانه است. سقف زندگی! شب بیست و یکم ماه رمضون تا صبح توی تاریکی به سقف اتاق خیره شده بودم! سعی کردم به تک تک سالهایی که شب قدر دعا کردم و محتوای دعاهام فکر کنم.. خیلی از سالها رو یادم نمیومد ولی از هفده سالگیم ببعد کم کم میتونستم با مرور ...
آغاز ۳۸ سالگی
◷
تاریخ انتشار: 1405/8/13 | ساعت: 14:30
نمیدونم در ساعتهای پایان کاری ۳۷ سالگیم چی بنویسم؟ این یکسال هرکی سنم رو میپرسید به اشتباه میگفتم ۳۸ سال و واقعا فکر میکردم ۳۸ سالمه و واقعا نفهمیدم چرا؟!!توی همین ۳۷ سالگی بیشتر خودمو دوست داشتم.مستقل تر شدم و مسئولیتهای کاری و زندگیم بیشتر شده.. طوری که رییس گروه بخشم خیلی از مسئولیتها و کارهاشو ب...
خیلی دوستش دارم
◷
تاریخ انتشار: 1405/8/13 | ساعت: 14:30
زیر مجموعه ی خودم هستممثل مجموعه ای که سخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهی ستعشق آهوی تیزپا شد و منببر بی حرکت پتوهایمخشمگین نیستم که تا در زمان حاضرنرسیدم به آرزوهایمنرسیدن رسیدن محض استآبزی آب را نمی بیندهرکه در ماه زندگی بکندرنگ مهتاب را نمی بینددوری و دوستی حکایت ماستغیر از ا...
مقصد ناکجا
◷
تاریخ انتشار: 1405/8/13 | ساعت: 14:30
در روز جاری روز عجیبی بود.. توی بیمارستان از پس اتفاق های مختلف و ناخوشایندی که یکی پس از دیگری برام افتاد نتونستم فرار کنم و خونسرد بمونم و آخرش برای (اولین بار) در حیاط پشتی چند قطره اشکی از چشام جاری شد و ... و در راه خونه هم از بهانه گیری های پسرم به سرحد اعلاء مستفیذ شدم و به مرز انفجار رسیدم.ا...
☔️ببار ای ابر☔️
◷
تاریخ انتشار: 1405/8/13 | ساعت: 14:30
بوسه ی باران آسمان را هوای بوسه زدن بر چهره خاک است... باران بهانه است. ☔️ببار ای ابر☔️ شبی بارونی... خیلی قشنگ و به موقع... شاید بعضی از حسرتهامو بشوره و ببره.. حسرتهایی که چند ساعت قبل سعی میکردم با توجیه بشورمشون...یکی از یادگاریهای کودکیم و همراه اولین ساعتهای زندگیم که منو خیلی بیاد مامانم مین...